ارتینارتین، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

پرسه های مادرانه

22 هفتگی دوست داشتنی

پسر گلم این روزا همش درگیر خرید و رسیدگی به مقدمات اومدن تو هستم ... تو خیلی پسر خوبی هستی اصلا مامان رو اذیت نمیکنی تازه امروز  یه کار با مزه هم کردی من ظهری خیلی ناراحت بودم و دلم گرفته بود روی تخت دراز کشیده بودم و خیلی غصه دار بودم ولی تو مثه یه ماهی کوچولو توی دلم هی سر خوردی و سر خوردی تا منو از این حالا هوا بیرون نیوردی زاضی نشدی ... قربونت برم مامانی که میخواستی ابراز وجود کنی و تو قرار دومین مرد زندگی مامانی بشی عزیزدلم... دیروز صبح مراقبت داشتم و صدای قلب نازنینت رو هم شنیدم فدات شم ... تو داری توی وجود ِ من رشد میکنی و این برای من مقدس ترین حس دنیاست ... خدایاااا نصیب همه ی ارزومنداش بکن ... ...
26 آذر 1394

بدون عنوان

  با توجه به چیزایی که در اطرافم شنیدم و دیدم و تجربه کردم اینکه میگن نوزاد وقتی به دنیا میاد مثه یک لوح سفید میمونه که میتونی توش هر جور و هر چی خواستی  بنویسی مخالفم هر نوزادی که به دنیا میاد منحصر به فرد و دارای ویژگی های خاص خودشه ... درست مثه گل های متفاوت که هر کدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن ... من به عنوان مادر تنها سهمی که دارم درست اموزش دادن به فرزندمه تا جایی که بتونه ویژگی های خاص و خوب شخصیتیشو  رشد بده و همچنین سعی کنه کم و کاستی های شخصیتیش رو درک کنه و باهاش کنار بیاد و با اعتماد به نفس لازم و خوب بتونه از شرایط طوری به نحو احسن استفاده کنه که میون گل های دیگه ادامه حیات بده و بدرخشه ...  پسرم ...
9 آذر 1394

پسر کوچولوی مامانشه

 امروز رفتم انومالی اسکن واااای از دست این کوچولوی ما با اینکه کلی مواد.قندی خورده بودم ولی کوچولوی ما تو خواب ناز بود چنان با ارامش خوابیده بود و تکون نمیخورد که خندم گرفته بود اقای دکتر سن.حاملگی رو ۱۹ هفته و ۵ روز تشخیص داد که به چیزی که خودم حساب کردم خیلی نزدیک.بود الهی فداش بشم دکتر گفت.همه چیش نرمال و خوبه.... عزیزدلم ۳۳۰گرم بود به نظرم زیادی تپلیه.بچم....  
7 آذر 1394

19 هفتگی

        کودک شما چگونه تغییر می کند؟ وزن کودک شما حدود 260 گرم و اندازه او حدود 15 سانتیمتر (تقریبا اندازه یک کدوسبز کوچک) می باشد. دستها و پاهای او در موقعیت صحیح نسبت به یکدیگر و همچنین نسبت به کل بدن او قرار دارند. کلیه های او به تولید ادرار ادامه می دهند و موهای او در حال جوانه زدن است. این دوره برای رشد اندامهای حسی او بسیار حساس است؛ مغز او قسمتهای ویژه ای برای بویایی، چشایی، شنوایی، بینایی و لامسه ایجاد می کند. اگر فرزند شما دختر باشد هم اکنون حدود 6 میلیون تخمک در تخمدانهای او موجود است. تعداد تخمکها به تدریج کم می شود تا اینکه در زمان تولد به کمتر از 2 میلیون می رسد. شما چگونه تغییر می کنید؟ ...
7 آذر 1394

پروانه یی در دلم پر میزند !

  زیر پوست من یک دنیا در جریان است ... حبابی در دلم میترکد و این روزها کوچک بند انگشتی من دردلم غوغا به پا  کرده ... عاشقتم مامانی ... تو بی نظیرترین حس دنیا رو بهم دادی ...
21 آبان 1394

مثه باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ...

از دست دادن با رفتن تو معنی کامل تری برای من پیدا کرد ... هیچ غمی به اندازه ی از دست دادن تو منو از پا در نیورد . روزها و ماه ها هم نتونستند از این غم چیزی کم کنن ...! تو همیشه مثه یک سایه بالا سرم بودی و من هیچ وقت نفهمیدم چه ساده بچگی میکردم و راست و راست راه میرفتم و از هیچ چیز و هیچ کس واهمه یی نداشتم ....! بغض اخرت پشت تلفن مثه یه بار سنگین روی دوش ِ منه و این برای دخترک ِ یکی یک دانه ی لوست خیلی سنگین تر از تحملشه .... تو رفتی و من هر طرف رو نگاه میکنم هنوز خیر و برکت بودنت رو میبینم ...  بابا نمیدونم شنیدی داری نوه دار میشی اره دختر کوچولوت داره مامان میشه و تو عاشق بچه بودی ... ای کاش بودی تا بغلش میکردی و میگفتی ...
13 آبان 1394

همدم مامانی شدی

  عزیزم امروز وارد هفته ی 15 هم شدم ... این روزا خیلی کم حوصله و دلگیرم ... زود اشکم در میاد و غصه میخورم . بابایی هم این روزا چنان غرق کارای خودشه که واسه  مامانی اصلا وقت نداره ... تنها چیزی که باعث میشه این روزای کسل رو بتونم تحمل کنم وجود نازنین تو عسلم ... خیلی دوست دارم برم سونوگرافی تا جنسیت تو دیگه قطعی مشخص شه مامانم تا بتونم بهات راحت تر و صمیمی تر حرف بزنم ...   قربونت برم تو تنها کسی هستی توی دنیا که مال خودمی و هیچکی نمیتونه عشقتو و وجودتو ازم بگیره قربونت برم ... خیلی دوست دارم مامانی زود زود بیا تو بغل مامانی تا از تنهایی در بیاد ...  
6 آبان 1394

تو وجودت پر از خیر و برکته عزیزدلم

    نفس مامان خیلی بچه ی خوبی هستی ... اروم و صبور مامانی دوران بارداری راحتی داره ... اصلا مامان رو اذیت نمیکنی ... مامان راحت میتونه غذاشو بخوره و حالت تهوع نداره   فقط چند هفته ی اول هر دومون اذیت شدیم چون مامانی یکم هیجانش باعث شده بود نتونه خودشو جمع و جور کنه و همه چی یه خرده بهم ریخته بود اما الان خیلی خیلی بهتره و داره با تو عشق بازی میکنه   یه تغییر و تحول بزرگ توی زندگی ما اتفاق افتاد شما اومدی و بابایی کار جدیدشو شروع کرد   تو پاک و معصومی برای مام...
26 شهريور 1394

هفته 8

امروز 8 هفته و سه روزه که شما توی دل مامانی جا گرفتی   چند شب پیش رفتیم سونوگرافی و خانم دکتر گفت قلب شما خیلی منظم و طبیعی میزنه خیلی دعا کرده بودم عزیزدلممممممم قربون قلب کوچیکت بشم این دومین عکس شماست     عاشقتممممم مامانی     ...
22 شهريور 1394