مرد شدنت در 40 روزگیت مبارک مامانی :*
روزی که تصمیم گرفتیم بریم برای ختنه ی گل پسر روز عجیبی بود همه چیز دست به دست هم داده بود تا من کنترل خودمو از دست بدم و با کوچیکترین فشاری عصبی و کلافه بشم و بغضم در بیاد ولی هیچی مثه دیدن پسرکم روی اون تخت فلزی بی ریخت منو عصبی نکرد ... همسری شیشه شیر و پستونک رو گرفت منم پوشک ارتین رو در اوردمو و اماده ش کردم بعدم رفتم بیرون اتاق چون اصلا طاقت دیدنشو نداشتم ... بعد صدای گریه های پسری که شروع شد قلبم فشرده شد اونقد که نمیتونستم نفس بکشم دلم میخواست برم تو اون اتاق و بگم بی خیال سنت و بهداشت و هر چی که هست نمیخوام پسرمو بدید من برم نمیخوام پسرکم درد بکشه اما یه حس فوق العاده قوی بهم میگفت الان بهترین زمانه نه براش خاطره یی میمونه...
نویسنده :
مامان خونه
10:45




