ارتینارتین، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

پرسه های مادرانه

مرد شدنت در 40 روزگیت مبارک مامانی :*

روزی که تصمیم گرفتیم بریم برای ختنه ی گل پسر روز عجیبی بود همه چیز دست به دست هم داده بود تا من کنترل خودمو از دست بدم و با کوچیکترین فشاری عصبی و کلافه بشم و بغضم در بیاد ولی هیچی مثه دیدن پسرکم روی اون تخت فلزی بی ریخت منو عصبی نکرد ... همسری شیشه شیر و پستونک رو گرفت منم پوشک ارتین رو در اوردمو و اماده ش کردم بعدم رفتم بیرون اتاق چون اصلا طاقت دیدنشو نداشتم ... بعد صدای گریه های پسری که شروع شد قلبم فشرده شد اونقد که نمیتونستم نفس بکشم دلم میخواست برم تو اون اتاق و بگم بی خیال سنت و بهداشت و هر چی که هست نمیخوام پسرمو بدید من برم نمیخوام پسرکم درد بکشه اما یه حس فوق العاده قوی بهم میگفت الان بهترین زمانه نه براش خاطره یی میمونه...
23 خرداد 1395

روزهای سخت ...

  پسر عزیزم شما از 15 روزگی دل درد و دل پیچه شدیدی همراه با نفخ پیدا کردی که دکترا بهش میگن کولیک نوزادی. روزی چندساعت صبح و سر شب گریه میکردی گریه هایی که با هیچی اروم نمیشی عزیزم ... روزهای اول منم پا به پای تو گریه میکردم گاهی که تنها بودیم وقتی تورو بغل میکردم و نمیتونستم تورو اروم کنم به این فکر میکردم من اصلا مادر خوبی نیستم و نباید باعث عذاب تو میشدم ... سعی میکنم تو غذاهام خیلی مراعات کنم تا شما کمتر اذیت شی بابایی شما رو پیش چندتا دکتر برد ولی همشون میگفتن که طبیعیه و باید دوره اش رد بشه ... خیلی اذیت میشیم هم من هم بابایی و اگه کمک های بابایی و مامان جون نباشه من کم میارم مخصوصا که میبینم توو پسر گلم خیلی درد میکشی...
26 ارديبهشت 1395

40 روزگی قند عسلم :)

عزیزدلم چهل روز سخت و شیرین کنار تو سپری شد . چهل روزی که من تموما خودم رو وقف تو کردم و هر لحظه از شبانه روز با تو نفس کشیدم و زندگی کردم ... من و بابایی برای اولین بار با کمک هم شما رو حمام کردیم ... خیلی سخت بود خداییش همش به بابایی میگفتم مواظب باشه شما از دستش سر نخوری و اب توش گوشت نره ... قربونت برم چقدر عزیز و دوست داشتنی هستی ...   مامان جون هم بیرون منتظر بود شما رو گرفت لباس تنت کرد و شما تخت خوابیدی ...   پسرم امیدوارم 120  سالگیت رو ببینم فدات شم :)
26 ارديبهشت 1395

خاطره زایمان ...

همه چیز از پیدا شدن همون خط دوم قرمز توی یکی از تابستونی ترین روزای خدا شروع شد ... من مادر شده بودم دقیقا با اولین اقدام در اولین ماه اقدام ... ازمایش دادم و وقتی منشیازمایشگاه گفت مبارکه از شدت هیجان و استرس برای چند لحظه تو شوک بودم هم خندیدم هم اشک ریختم ... جواب ازمایش رو که گرفتم با یه پستونک کادو پیچ شده شی تقدیم همسر کردم و اینجوری اونم فهمید بابا شده ... همه چی خیلی عالی پیش میرفت من نه ویار داشتم نه لکه بینی نه هیچ مشکل دیگه یی از طرف همسرمم حمایت میشدم خلاصه وقتی فهمیدیم بچه پسره شوهرم انگار دنیا رو بهش داده بودن دیگه خوشحال تر از قبل به امید دیدن پسرش روزا رو شب میکرد ... تو ماه 7 بودم که خبر فوت ناگهانی مادر...
6 ارديبهشت 1395

16 روزگی ارتین مامان :)

الان دقیقا 16 روزه که زندگی ِ ما سرشار از اعجاز افرینش یک فرشته کوچولو شده ... روزهایی پر از بی خوابی ... استرس ... عشق ... مهر مادری ... وااااای خدای من هیچ وقت فکر نمیکردم یه موجود 50 سانتی بتونه تموم دنیای من شه ... روزی هزار بار از خودم میپرسم ایا این منم که اینقدر بی محابا و بدون مرز عاشقانه این پسر کوچولو رو دوست دارم ؟؟؟ عزیزدلم قربون دستای کوچیک و ظریفت بشم برای من لذت بخش ترین لحظه ی مادری لحظه هایی که تورو از وجود خودم سیراب میکنم و تو ملچ و مولوج شیر میخوری ... عسل مامانش پسر مامانش جیگر مامانش       ...
1 ارديبهشت 1395

لذتی برتر هست؟

  لذتی برتر از این نيست كه جوانه ای در درونت بپرورانی و از آنگاه که قدمهای لرزانش را به این دنیا می گذارد فرشته نجاتش شوی و نیازهای کودکانه اش را با دل و جان برآوری و روزی نه چندان دور از آن زمان که شیره جانت را شبانه خسته و ناتوان در دهانش می نهی یا دست و پاهای ظریف و ناتوانش را نوازش می کنی روی دو پاهای کوچکش بایستد و چند قدم تا آغوشت را، با خنده و هیجان گام بردارد و خودش را روی وجودت رها کند؟ گرمای تنش را حس می کنی و تو هم در شادی این گام بزرگش به سوی آینده شریک می شوی... وصف ناپذیر است که زماني به چشمهایم می نگری و با نگاه و لبخندت همراهی مرا می طلبي! یا وقتی مشغول کارهای روزانه در آغوشت گرفته ام و با تکه ای نان سرگرمت کرده...
5 بهمن 1394

وقتی به یک تولد دعوت میشویم !

  وقتی به یک تولد دعوت میشویم اول لبخند کش دار قشنگی روی لب هایمان مینشیند این طبیعی ست چون واژه تولد به خودی خود هیجان اور و پر از انرژی مثبت است اما بعد که چند ساعتی از خبر دعوت میگذرد افکار دیگه یی هم توی ذهنت رژه میروند مثه اینکه چه بپوشیم و کادو چه بخریم ؟!! بعد بحث مالی قضیه پیش می آید و بستگی به این دارد که وسط ماه باشیم یا اخر ماه و چقدر بودجه برای این نوع خرج های غیر منتظره کنار گذاشته ایم ... بعد با یک حساب کتاب ساده و سر انگشتی و دودوتا چهارتا کردن میبینیم که رفتن به یک تولد ساده دختر 15 ساله برادرمان برایمان حداقل 100 تومن خرج برمیدارد ... تازه اگه ارایشگاه نریم و لباس نخریم و یک کادوی ناقابل بسنده کنیم ... تازه این بستگی به طب...
10 دی 1394

ساده ام مثه کبوتر ... که به دیوار تو عادت دارم ...

  این رزا حال و هوام مثه به نمودار سینوسی میمونه ... یه روز غرق خوشی هستم و از ته دل میخندم و یه روزم پر از انرژی های منفی !!! نمیدونم چه جوری میشه وقتی تو اوج احساسات خوبی چرا همیشه یه جوری یه کسی یه چیزی باعث میشه تموم انرژی مثبتت از بین بره و همه ی حال و هوات پر از انرژی منفی بشه ... ولی چیزی که این روزا بدجور حال درونیم رو خوب میکنه و نمیزاره افسردگی بهم غالب بشه هیجان , عشق و امید و انگیزه یی که این کوچولو توی وجودم گذاشته ... یعضی موقع ها فکر میکنم تنها حسی تو دنیا که مختص خودمه و من میتونم تنهایی ازش لذت ببرم همین نه ماه بارداریمه ... ولی میدونم این حسم با تموم شدن این 9 ماه پا گذاشتن پسرک پر میکشه و دیگه فقط مال من نیست ...  ...
6 دی 1394