خاطره زایمان ...
همه چیز از پیدا شدن همون خط دوم قرمز توی یکی از تابستونی ترین روزای خدا شروع شد ...
من مادر شده بودم دقیقا با اولین اقدام در اولین ماه اقدام ... ازمایش دادم و وقتی منشیازمایشگاه گفت مبارکه از شدت هیجان و استرس برای چند لحظه تو شوک بودم هم خندیدم هم اشک ریختم ...
جواب ازمایش رو که گرفتم با یه پستونک کادو پیچ شده شی تقدیم همسر کردم و اینجوری اونم فهمید بابا شده ...
همه چی خیلی عالی پیش میرفت من نه ویار داشتم نه لکه بینی نه هیچ مشکل دیگه یی از طرف همسرمم حمایت میشدم خلاصه وقتی فهمیدیم بچه پسره شوهرم انگار دنیا رو بهش داده بودن دیگه خوشحال تر از قبل به امید دیدن پسرش روزا رو شب میکرد ...
تو ماه 7 بودم که خبر فوت ناگهانی مادر شوهرم همه چیز رو بهم ریخت و اوضاع رو اشفته و دگرگون کرد ...
این خبر بد و تاثیر غم انگیزش روی من و همسرم و شرکت توی مراسم و گریه و زاری و ناراحتی و استرس باعث شد دیابت بارداری بگیرم و کلا همه چیز خیلی قر و قاطی شد و این دوماه اخر رو سخت و سخت تر کرد ...
من از همون اول بارداری پیاده روی داشتم و با اینکه وزنم زیادی بالا رفته بود و سنگین بودم تا روزای اخرم پیاده روی داشتم ...
کلاسای بارداری هم رفته بودم ... تاریخ زایمانم 31 . 1 . 1395 طبق سونوی ان تی بود و فقط یکی دو روزی با پریودم فرق میکرد و زودتر بود من با توجه به انقباض هایی که از ماه 7 داشتم و با دارو و شیاف کنترل میشد میدونستم زایمانم زودتر میوفته اینم بگم از همون اول تصمیم داشتم طبیعی زایمان کنم ولی وقتی برای بازدید از بلوک زایمان با تور کلاسامون شرکت کردم به طور کلی روحیمو باختم و به شدت ترس تمام وجودمو گرفت سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی نمیشد توی دلم خدا خدا میکردم دکتر بگه زایمان طبیعی نمیتونی و سزارین ولی خب نمیخواستم این همه ورزش و پیاده روی بی نتیجه بمونه از یک طرف میخواستم با زایمان طبیعی خودمو محک بزنم که چقدر تحمل دارم ...
از اول عید و تعطیلات هر شب که میخوابیدم با خودم میگفتم یعنی امشب ممکنه من دردم بگیره یا نه هر درد کوچیکی رو نشونه میدونستم و چون تازه وارد ماه 9 شده بودم و انتظار هم برام سخت و سخت تر شده بود ...
تعطیلات عید کلی مهمون داشتیم از راه دور و کلی هم این ور و اونور رفتیم و هر کی منو میدید میگفت همین روزا زایمان میکنی خالم و داداشم که از راه دور اومده بودن میگفتن کاش زودتر زایمان کنی تا ما اینجاییم . خلاصه تعطیلات هم تموم شد من از هفته 36 شروع کردم به خوردن هر شب عرق کاسنی و گل گاو زبون و تا میتونستم قر کمر میدادم پیاده روی میکردم و دوش اب گرم میگرفتم و گه گاهی هم دم کرده تخم شوید میخوردم و ماساژ پرینه میدادم ...
راستی حرکت الکلنگ و پروانه هم تا میتونستم انجام میدادم ... برعکس روی صندلی میشستم ... تو خونه چهار دست و پا میرفتم تا اینکه روز 12 فروردین حس کردم حرکت های نی نی خیلی خیلی کم شده و من حس نمیکنم اواخر هفته 36 بودم رفتم بیمارستان وگرفتن و گفتن ضربان و حرکاتش خوبه ولی دستگاه نشون میده انقباضاتت شروع شده و به زودی زایمان میکنی وقتی مامای شیفت گفت برو رو تخت معاینه کنم دلم هری ریخت پائین و ترس از همه ی وجودمو گرفت من هنوز توسط دکتر خودم معاینه نشده بودم چون دکترم گفته بود هفته 38 در ضمن من تا حالا کلاتوی زندگیم معاینه نشده بودم !!!
خلاصه با هزار ترس و لرز رفتم خوابیدم چون شنیدم بودم و خونده بودم موقع معاینه باید دم بدون بازدم انجام بدی و کلا خودتو و عضلاتتو شل کنی داشتم همین کارو میکردم که مامای شیفت با شدت و بدون مقدمه معاینه کرد که درد زیادی داشت ولی فقط چند لحظه بود و زود تموم شد اصلا امون نداد من بخوام تکنیک تنفس رو انجام بدم ...
و گفت دهانه ی رحمت یک سانت باز شده و نرمه و اماده ی شروع فرایند زایمانی ...
من برای چک ضربان قلب بچم رفته بودم و حالا داشتن بهم میگفتن امشب یا حداکثر فردا دردات شروع میشه ... چیزی بود که منتظرش بودم ولی حالا که وقتش رسیده بود پا پس میکشیدم و ترسیده بودم ...
ان روز وقتی اومدم خونه یه درد خفیفی تو کمرم و دلم میگرفت و ول میکرد لک خون هم دیدم که گفتم مربوط به معاینه ست ... 13 و 14 هم به همین منوال گذشت و 15 هم برای چکاب تو 37 هفتگی رفتم پیش متخصص خودم ... وقتی جریان رو بهش گفتم گفت بخواب تا معاینه ت کنم خدا خیرش بده رئیس بیمارستان زنان زو زایمان شهرمونه و خداییش هم مهربونه هم همکار برادرم و هوای منو خیلی داشت ...
با نرمی و صبر معاینه کرد و گفت لگنت برای طبیعی مناسبه و دهانه ی رحمت هم 2 سانت باز شده ...
و خیای خوب داری پیش میری انقباض داری ولی درد نداری برو خونه هر وقت دردات زیاد شد و به 5 دقیق رسید بیا بیمارستان تا کمتر اذیت شی ...
من خوشحال که بدون درد داره هانه رحمم باز میشه از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سمت مغازه شوهرم . اینم بگم من توی کلاسای بارداری بهمون گفته بودن برای مامای همراه و یه کارت هم داده بودن که بتونیم همراه ببریم خودمون منم سر دوراهی مونده بودم که خودم همراه ببرم یا ماما بگیرم که این ترید تا اون روز طول کشیده بود اون روز من و همسرم تصمیم گرفتیم بریم مرکز ریحانه بهشتی و با مامای مرکز صحبت کنیم و در صورت توافق قرارداد ببندیم که واقعا یکی از بهترین تصمیمات زندگیم بود ...
مرکز نزدیک مغازه شوهرم بود و رفتیم اونجا و کلی ماما با من حرف زد و مدارک پزشکیم رو دید و گفت با توجه به دو سانت باز بودن شما تا نهایتا 48 ساعت اینده وارد فاز فعال میشی و وقتی به 4 سانت رسیدی من میام بالا سرت بیمارستان و پیشت هستم و کمکت میکنم کلی هم روحیه داد و قرارداد بستیم و اومدیم خونه ...
شب عجیبی بود من دردی نداشتم ولی همه از جمله ماما و دکترم میگفتن تو به زودی زایمان میکنی...
من ورزش ها رو ادامه دادم و تا میتونستم دم نوش ها رو میخوردم به توصیه همسرم که کنجد خریده بود کنجد هم اضافه خوردنی های من شد چون شنیده بود کنجد زایمان رو راحت میکنه و دهانه رحم سریع تر باز میشه ...
من تو نی نی سایت خونده بودم بخور بابونه هم برای باز شدن دهانه رحم خوبه و بخور بابونه هم دادم ...
دردای خفیفی داشتم که اصلا منظم نمیشدن یا حتی اونقدر نبودن که من بهشون درد بگم ...
روز 16 من عصر وقت سونو داشتم برای تخمین وزن جنین چون دیابتی هستم ببینیم زیادی درشت نباشه من صبحش کلی پیاده روی کردم و قر دادم زیر دوش اب داغ بشین پاشو کردم و در نهایت هم یک لیوان گلاب خوردم و یک بار بخور دادم دردادم خیلی خفیف و بیشتر در ناحیه واژن و لگنم بودن ...
ظهر خوابیدیم و عصری که بلند شدیم که حاضر شیم بریم برای سونو تا از جام بلند شدم احساس کردم یه اب گرمی از کنار پام لیز خورد و ریخت روی تشک ... اولش جدی نگرفتم چون گفتم ترشحه اه ترشحانم خیلی زیاد شده بود ولی وقتی اولین قدم رو به سمت دستشویی برداشتم همینجوری اب بود که ازم میریخت رفتم دستشویی صدای داداشم از توی پذیرایی میومد که داشت به مامانم میگفت پس این لیلی کی میخواد زایمان کنه دق کردیم بس که منتظر شدیم . من از توی دستشویی مامنمو صدا زدم و گفتم کیسه ابم پاره شده ...
یهو همه هول ورشون داشت که پس اون تو چیکار میکنی بیا باید زود بریم بیمارستان ..
وااااااااااااااااااااااااای من هیچ وقت فکر اینجاشو نکرده بودم همه ی نقشه های زیامان فیزیولوژیکم همه ورزش ها همه ی تمرینا همه برنامه هامون نقش بر اب شد ...
من بدون درد با پارگی کیسه اب راهی بیمارستان شدم جلوی در بیمارستان وقتی از ماشین پیاده شدم تموم لباسام پر از ب بود و خیس خیس ...
ساعت 5 بعد از ظهر دوشنبه 16 فروردین 95 بود ...
من توی شوک و ناباوری بودم و ه لحظه منتظر بودم دردادم شروع بشن ... اونجا دوباره معاینه شدم و وقتی ماما گفت 2 سانت کامل انگار اب سردی روم ریختن و گلا روحیمو باختم همون لحظه همون جا ...
یک ساعت طول کشید تا کارای بستریم رو انجام بدن دم در اورژانس مامانم و داداشم و همسرم واستاده بودن و من اروم اروم اشک میریختم ترسیده بودم ...
وقتی وارد بلوک زایمان شدم ساعت رو نگاه کردم 6 بود بلوک خلوت و بی سر صدا بود من توی اتاقی رفتم که کسی جز من نبود این برام یه شانس بزرگ بود چون دیدن قیافه ادما وقتی درد میکشن خیلی ازارم میداد و دردم رو بیشتر میکرد ...
اومدن فشار و ضربان قلب بچه رو چک کردن و انژیوکت رو با سختی هر چه تمام تر وصل کردن و گفتن اگه تا یک ساعت دیگه دردات خودشون شروع نشن امپول فشار رو شروع میکنیم ... اره من از چیزی که ترسیده بودم دقیقا سرم اومده بود ...
دکتر اومد معاینه کرد و من همون دو سانت بودم ... بلند شدم و کنار تختم تا میتونستم قر دادم و بشین پاشو کردم اما انگار قرار بود همه ی درا روی من بسته باشه ساعت 7 شد دوباره معاینه و همون 2 سانت و سرم و امپول رو زدن و در تموم این مدت شوهرم بارها زنگ زد بلوک داداشام که از پرسنل علوم پزشکی بود و خلاصه کلی ادم سفارش منو کرده بودن ماماهای بخش و پرستارها هم میومدن میگفتن نگران نباش چیزی لازم نداری تو سفارش شده یی ولی خداییش تو اون لحظه تنها کسی که میتونه ارومت کنه و مرحمت باشه خداست و فقط خداست ...
من بازم دردام خیلی خفیف و کم بود ساعت 8 شد و دوز امپول رو زیاد کردن و اومدن دستگاه وصل کردم برای ضزبان قلب پسرم که پیداش نمیکردن و منو منتقل کردن به یه اتاق دیگه و اونجا با یه دستگاه دیگه چک کردن و اینجوری شد که دیگه نتونستم تکون بخورم از رو تخت و این حالمو و درمو بیشتر و سخت تر میکرد. ساعت 8 و نیم بود که دردای من با باز هم زیاد کردن دوز سرم و امپول بیشترشد اونقدر که من حتی نمیتونستم نفس بکشم .... من از بی دردی به 3 انقباض و درد وحشتناک توی 5 دقیقه رسیده بودم ...
مامای شیفت تا رنگ منو دید که به خودم میپیچم اومد معاینه کرد با خودم گفتم الان میگه 4 سانت و بعد مامای خودم میاد ... اما دریغ همون دو سانت بودم و این بدترین خبر تو اون حالم بود. دو بار دیگه تا ساعت 11 معاینه شدم و بلاخره گفتن 4 سانت شدی و زنگ زدن مامام بیاد ... من استانه تحمل دردم خیلی بالاست ولی درد عجیبی بود ... دردی تو کمرم و دلم میپیچید که خیلی زیاد بود اینقدر زیاد که حتی نمیتونستم تکنیک تنفس رو اجرا کنم . اصلا با درد پریودی قابل قیاس نیست یا حتی شبیه پریودی های دردناک منم نبود . خیلی درد زیادی داشتم و همش با خودم فکر میکردم این حجم درد مال باز شدن 4 سانته یعنی و تا 10 سانت باورم نمیشد زنده بمونم ... یه نیم ساعتی کشذت مامام اومد وقتی چشمم بهش افتاد خیای خوشحال شدم دستامو گرفت ولی نگرانی رو تو چشاش میدیدم همش بهش میگفتم تروخدا کمکم کن . کمرمو ماساژ میداد اب داغ میریخت رو کمرم با هم تنفس میکردیم ساعت 12 بود که دوباره معاینه شدم گفت اگه 5 سانت باشی میبرمت از گاز استفاده کنی .یادمه تو حال درد بود میگفتم منو اپیدورال کنید تروخدا بگو بیان اپی کنن ... تا معاینه کرد مامای شیفت گفت به این میگن یه مریض درست حسابی خیلی خوشم اومد 7 سانت کامل ....
باورم نمیشد من این همه ساعت درد کشیده بودم و دو سانت به زور باز شده بود شده بودم 4 سانت حالا در عرض نیم ساعت شده بودم 7 سانت ...
مامای همرام با مهربونی دستمو گرفت و گفت بیا بریم اون اتاق تا از بی حسی استفاده کنی . تا رسیدم اون اتاق پرده های دور تخت رو کشیدم با اولین تنفس توی گاز به مامام گفتم بهم داره فشار میاد گفت خب اگه بهت فشار میاد زور بزن گفتم زود نیست گفت الان میگم بیان معاینه . تا معاینه کردن مامای شیفت گفت 9 سانت افرین باورم نمیشد اینقدر سریع پیشرفت کرده بودم در حد معجزه بود ... مامای همراهم گفت پاشو رو تخت پشین زور بزن و من روی زانوهام نشستم و چون میدونستم چجوری زر بزنم شروع کردم به زور زدن با هر دردی که میومد ... خیلی دردش زیاد بود ولی وقتی زور میزدی انگار قابل تحمل تر میشد . کلی هم ازم خون میومد و تختم کثیف کثیف شده بود ولی مامای همراهم خدا خیرش بده همش با مهربونی میگفت عالیه عزیزم داری راحت میشی خیلی درد کشیدی افرین فکر نمیکردم اینقدر خوب از پسش بربیای ... خیلی تشویقم میکرد .حدودا 40 دقیقه اینجوری گذشت گفت به پشت بخواب و زور بده تخت بغلیم رو بردن برای زایمان ... دلم خیلی به حالش سوخت داد میزد میگفت بچم داره میاد کمک . مامای من رفت بالا سرش بعد رفت بهشون خبر داد که بیاین باین بچه ش داره میاد ...
اونو بردن برای زایمان و بعدش از حدود یک ربع صدای بچه ش پیچید . مامای همرام گفت افرین زور بده دارم سرشو میبینم و ساعت 1.15 بلاخره رضایت دادن که منو ببرن ت اتاق زایمان میدونستم دارم از این همه درد رها میشم بالا رفتن از تخت زایمان هم خودش پروسه یی بود و کلی ماما و پرستارا دورم جمع شده بود و هی میگفتن زور بده زور بده ارین . منم نفسمو حبس میکردم و زور میدادم ولی جای سختش اینجا بود که نمیتونستم با دستام زیر رونامو بگیرم ول سرمو خم کردم تو سینمو و زورای ممتد میدادم ..
یهو مامای شیفت گفت ببخشید میخوام بی حسی بزنم اون لحظه هیچ دردی رو حس نیمکردم نه اینکه حس نکنم برام مهم نبود فقط میدونستم دارم به لحظه های اخر نزدیک میشم .بعد از چند دقیقه حس کردم یه چیزی لیز خورد و ازم اومد بیرون ... پسرم بود عزیزدلمو سریع گذاشتن رو بدنم الهی قربونش برم اشکام میریختن پائین و دست میکشیدم رو بدن و سرش تند تند میگفتم پسرم پسرم ...
مامای همرام سریع ازمون یه عکس گرفت و بهم تبریک گفت بعدم بند ناف رو بریدن و پسرمو بردن ...
خیلی خوشحال بودم حسی که داشتم با هیچ حس دیگه یی توی این 28 سال سنم قابل قباس نیست.
من مادر شده بودم و اولین حس مادریم به پسرم فقط عشق بود و عشق ... اینقدر برام حس عجیبی بود که توان داشتم بلند شم و تا اخر دنیا بدوام و فریاد شادی بزنم ...
حدود 10 دقیقه طول کشید جفت اومد بیرون و بعدم تا تونستن شکممو فشار دادن که خداییش دردناک بود ولی مهم نبود دلم میخواست زود برم پیش پسرم پیش شوهرم که میدونستم پائین منتظرمه ...
بعدم بخیه ها زده شد و من به ارومی از تخت اومد پائین و رفتم تو اتاق دیگه اونجا پسر عزیزدلمو فرشته ی زندگیمو اوردن که بهش شیر بدن الهی قربنش برم جااااانه دلم تمم مدت دو ساعتی که تو اتاق بودم بچم میک میزد و ملچ و مولوچ شیکموی مامان شیر میخورد ...
مامای همراهم کنار بود و برام خرما و چای اورد . و بعد گفتم به خانوادم خبر دادی گفت اره واسه همسرت عکس بچه رو فرستادم و اینجوری بود که شوهرم به صورت مجازی گل پسرش رو اولین بار دید ...
بعدم اومدم بخش و فرداش مرخص شدم ...
پسرم با قد 5 وزن 3200 اوایل هفته 38 و دور سر 36 در 1395.1.17 به دنیا اومد ...
خدایااااااا صد هزار مرتبه شکرت ...
اینم اولین روز گل پسرم ارتین توی بیمارستان :)



خاطره زایمان ... 

