مرد شدنت در 40 روزگیت مبارک مامانی :*
روزی که تصمیم گرفتیم بریم برای ختنه ی گل پسر روز عجیبی بود همه چیز دست به دست هم داده بود تا من کنترل خودمو از دست بدم و با کوچیکترین فشاری عصبی و کلافه بشم و بغضم در بیاد ولی هیچی مثه دیدن پسرکم روی اون تخت فلزی بی ریخت منو عصبی نکرد ...
همسری شیشه شیر و پستونک رو گرفت منم پوشک ارتین رو در اوردمو و اماده ش کردم بعدم رفتم بیرون اتاق چون اصلا طاقت دیدنشو نداشتم ... بعد صدای گریه های پسری که شروع شد قلبم فشرده شد اونقد که نمیتونستم نفس بکشم دلم میخواست برم تو اون اتاق و بگم بی خیال سنت و بهداشت و هر چی که هست نمیخوام پسرمو بدید من برم نمیخوام پسرکم درد بکشه اما
یه حس فوق العاده قوی بهم میگفت الان بهترین زمانه نه براش خاطره یی میمونه و نه درد زیادی حس میکنه صبور باش ...
قربونش برم صدای جیغاش میومد و من از مطب زدم بیرون تا صدای ماشین ها نزاره بشنوم ...
بعد از حدود نیم ساعت که شاید برای من یه قرن گذشت همسری بهم گفت بیا تموم شده ... و وقتی من رفتم تو اتاق جوجوی نازم چنان نگاه مظلوم باری بهم کرد که دلم کباب شد ...
الهی قربونش برم من پوشکشو که پرستار بد بسته بود که خواستم مرتب کنم که چشمم به زخمش افتاد دلم کباب شد و اشکام تند تند چکید روی گونم ...
پسرمو اوردیم خونه ...
هیچ وقت اون زجه هایی رو که میزد یادم نمیره اولین سوزش و درد برای اولین ادراری که میخواست بعد از ختنه بکنه فراموش نشدنی بود اینجوری بود که اولین قطره های اشک روی صورت گل پسرم سر خورد و پایین اومد ...
خیلی سخت بود هر بار پوشکشو عوض میکرد کلی قربون صدقه ی یه دونه گل پسرم میشدم اخ نازی کوچولوی من ...
خیلی زود از روز سوم هر بار که پوشکشو عوض میکردم میدم بخیه هاش داره میوفته و خیلی زودم خوب خوب شده بود خدارو شکر ...
خیلی راضی ام که به حرف همسری گوش دادم و زور بردم برای ختنه ی پسری . قربونش برم J


مرد شدنت در 40 روزگیت مبارک مامانی :*
