مثه باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ...
از دست دادن با رفتن تو معنی کامل تری برای من پیدا کرد ... هیچ غمی به اندازه ی از دست دادن تو منو از پا در نیورد . روزها و ماه ها هم نتونستند از این غم چیزی کم کنن ...!
تو همیشه مثه یک سایه بالا سرم بودی و من هیچ وقت نفهمیدم چه ساده بچگی میکردم و راست و راست راه میرفتم و از هیچ چیز و هیچ کس واهمه یی نداشتم ....!
بغض اخرت پشت تلفن مثه یه بار سنگین روی دوش ِ منه و این برای دخترک ِ یکی یک دانه ی لوست خیلی سنگین تر از تحملشه ....
تو رفتی و من هر طرف رو نگاه میکنم هنوز خیر و برکت بودنت رو میبینم ...
بابا نمیدونم شنیدی داری نوه دار میشی اره دختر کوچولوت داره مامان میشه و تو عاشق بچه بودی ...
ای کاش بودی تا بغلش میکردی و میگفتی عشق بابا کیه ؟ ناز بابا کیه ؟
تموم کودکی من با این شعر و بازی روی پاهای تو گذشت ...
حالا دخترکت در استانه مادر شدن کمبود وجود ِ تورو حس میکنه و روزی هزار بار دلش برات تنگ میشه ...
کاش بودی قول میدادم از ازادی های بی حد و مرزی که بچم میدادی ناراحت نشم باهات بحث نکنم و هیچ وقت دلت رو نشکونم ... قول میدادم هر جا خواستی بری و ارزو داشتی نوه تو ببری همراه تو بفرستم و هیچ وقت نگران غذا و سردی و گرمی هوا نباشم ...
ای کاش تو فقط بودی تا بچم حس بهترین و مهربونت ترین پدر بزرگ دنیا رو داشتن رو حس میکرد ...

* خشگلِ مامان ببخش که ابری و اشکی شدم ... مطمئنم تو مثه مامانی حسرت میخوری که ای کاش بابابزرگت میون ما بود ...وقتی بیای تا دلت بخواد اسمشو از زبون همه میشنوی و ندیده عاشقش میشی...


مثه باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ... 
